امروز تولدم بود. از صدقه سر فیس بوک خیلی از دوستانم تبریک فرستادند. ولی راستش ایمیل فیس بوک هم دردسری شده است. همین ایمیل عادی انگار کم بود. :) توی اورکات هم یک سری تبریک بود. ولی خب، من دیگر با اروکات زیاد کار نمیکنم. کلاسها هم دوباره خوشبختانه شروع شده و من میبینم که این لندن واقعا بدون دانشگاه جهنم و شکنجه است. اگر دانشگاه نبود از تنهایی و افسردگی دق میکردم. ولی خب، دیگر فعلا تا چند ماه دوباره جای نگرانی نیست. کافی است آدم روی پلههای دانشگاه یک سیگار بکشد و شصت تا آشنا ببیند. تجربهای که من هرگز در آن دانشکدهی مزخرف ادبیات دانشگاه شهید بهشتی نداشتم. اولا که دانشجوهایش اصلا آدمهای باحالی نبودند. بعد هم اینقدر ولنگ و باز بود و صدتا در داشت که آدم اصلا کسی را نمیدید. خلاصه الان باید بروم کتابخانه و مقالهی درس تئوریام که راجع به نشانههای نقل قول در تیتر خبر نوشتهام تمام کنم. چیز خوبی دارد از آب درمیآید. راستی، کم کم دارم میفهم چرا آدمها سنشان را مخفی میکنند. من هم برای همین نمیگویم چند سالم شده. ولی خلاصه یک سال بزرگتر شدم.