برای کسانی که خیلی ادعای طرفداری از حقوق زنانشان میشود و میخواهند کار دانشگاهی متفاوتی از بقیه کنند، پیشنهاد میکنم نوشتهها و بازتابها و کلا دیسکورس فاطمه رجبی را بررسی کنند. رفتاری که با این زن شده و میشود، نه تنها به طرز حال به هم زنی سکسیست است، بلکه اصلا انگار او را آدم هم حساب نمیکنند. فاطمهی رجبی درست مثل زنان سیاهپوست اصلا بشر نیست، چه رسد به این که حتی زن باشد.
دقیقتر بگویم، فاطمهی رجبی مثال خوبی است از کسانی که در دو سطح «دیگر» (Other) شدهاند: یکی بخاطر زن بودنش و یکی هم بخاطر اینکه طرفدار احمدینژاد و ضد رفسنجانی است. درست مثل زنان اقلیت سیاهپوست که در دو سطح جنسیت و نژاد به «دیگر» تبدیل شدهاند و در نتیجه عاملیت انسانی (Human agency) از آنها گرفته شده است. این اتفاقی است که قرنها پس از دوران «روشنگری» اروپا میافتاد، چون انسانیت به معنی عقلانیت فرض میشد و عقلانیت هم جوری تعریف میشد که فقط شامل مردان سفیدپوست میشد و در نتیجه کودکان و زنان بخاطر اینکه آنقدر که میبایست عقلانی نبودند، عاملیت انسانی و در پی آن موقعیت شهروندی و در پیآن حقوق ناشی از موقعیت شهروندی از آنان سلب میشد.
ماجرای فاطمهی رجبی پیچیدگیهای خیلی جالبی دارد: اینکه بزرگترین مخالفان او از فعالان حقوق بشر در ایران هستند؛ اینکه او حتی توسط مردان خانوادهی خودش (برادر و پدرش) هم «صغیر» و بدون عاملیت انسانی فرض میشود و دلیل نوشتههای او به بیثباتیهای روانی یا عقدههای شغلی قدیمی تقلیل داده میشود؛ اینکه تنها مرد مدافع او شوهرش غلامحسین الهام است که طبیعتا بخاطر نزدیکیاش به احمدینژاد قرار است نماد ظلم و ستم بر زنان باشد؛ و آخر اینکه او هنوز هم به نوشتنش با همان لحن و استدلالها ادامه میدهد.
البته من زیاد در جریان تئوریهای مطالعات زنان نیستم، ولی حتما این موضوع را میتوان از ابعاد تئوریک دیگری هم نگاه کرد. اگر چیزی به ذهنتان میرسد بنویسید.