راستش را بخواهید به نظر من ترسی که سیستم امنیتی جمهوری اسلامی از رسانههای کوچکی (مثل مجلهی زنان) دارد، به عقبافتادگی رشتهی مطالعات رسانهای بسیار مرتبط است. خلاصه توضیح میدهم.
مطالعات رسانهای در دنیا برای دههها یا در قبضهی دیدگاههای سرمایهداری و لیبرال بوده است که به رسانه هم مثل یک کالایی که قرار است در بازار آزاد عرضه شود و رقابت سر آن صورت بگیرد، یا در قبضهی مارکسیستها که به رسانه همیشه به چشم مهمترین ابزار کنترل ايدئولوژیک مردم عادی توسط طبقهی حاکم نگاه کردهاند.
اگر دقت کنید در هر دوی این نگرشها همیشه مردم را یک مفهوم منفعل «توده» فرض میکنند که نه مغز و فکر دارند، نه هیچ اختیاری از خود دارند، نه خوب و بد خودشان را تشخیص میدهند، و نه اصولا هیچ تفاوتی با هم دارند. سرمایهدارها آنها را در کلمهی مفرد «مصرفکننده» خلاصه میکنند، و مارکسیستها هم باز در کلمهی مفرد «مخاطب»؛ و جالب این است که هیچکس خودش را جزوی از این توده و مصرفکنننده و مخاطب نمیداند، چه طرف استاد علوم ارتباطات باشد، چه بقال سر کوچه.
مدتی است که تئوریهای تازهی علوم رسانهای، تحت تاثیر فلسفهی پست استراکچرالیزم (که مخالف هر جور توتالیزه یا خودمانیاش یک کاسه کردن و برخورد فلهای با مفاهیم علوم انسانسی است)، تکانی خوردهاند و تصورات قبلی راجع به منفعل بودن مخاطبان رسانه (دقت کنید که دیگر هم نمیگویند «مخاطب»، بلکه «مخاطبها») را باطل کردهاند. از اوایل دههی نود آرام آرام متفکران پیشروتر مطالعات رسانهای نگرشی تازه را در مفاهیم هژمونی، نشانهشناسی، تغییرات اجتماعی، و رسانه شروع کردهاند که نتیجهی عملی آن در حیطهی علوم رسانهای به «فعال» فرض کردن مخاطبان میانجامد.
خلاصهی این تغییر نگرش این میشود که هر آدمی در برخورد با یک نشانه (Sign) برداشت متفاوتی از آن میکند که لزوما قصد و نیت سازندهی آن نشانه یکی نیست. به عبارت دیگر، کنترل «توده» به تنهایی از طریق رسانه غیر ممکن است و رسانهها قدرتی بسیار بسیار کمتر از چیزی که صاحبان قدرت و ثروت فکر میکنند در کنترل «افکار عمومی» دارند. (خود مفهوم افکار عمومی هم به این ترتیب بیمعنی میشود.)
نتیجهی تلخ نگرش مارکسیستی/سرمایهداری به رسانه و «مخاطب» همین چیزی است که در جمهوری اسلامی همیشه دیدهایم. اینکه مقامات امنیتی فکر میکنند اگر چند هزار نفر یک مقاله را بخوانند که مثلا در آن مثلا گفته «آی مردم، بروید در خیابان و حق حکومت ضدزن ایران را کف دستش بگذارید» یا مثلا «آی مردم، بخدا ما آمریکاییها برای شما آزادی و دموکراسی میآوریم» یا «آی زنان ایران زمین، اگر پایین این ورقه را امضا کنید از فردا شوهرتاان دیگر شما را کتک نمیزند و پدرتان با شما مثل برادرتان رفتار خواهد کرد»، ناشی از همین تسلط نگرش «مخاطب منفعل» است که متاسفانه بر محیط آکادمیک ایران تسلط دارد.
جالب اینجاست که مردم عادی، برخلاف این «نخبگان» عقبافتادهی دانشگاهی ایران، خوب حواسشان به این نکته هست. فکر میکنید اگر تئوریهای «مخاطب منفعل» درست بود، پس چرا میلونها ساعت برنامهی رادیویی و تلویزیونی از آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و اسراییل هنوز نتوانسته مردم را قانع کند که انقلابی که کردند بیفایده بوده و باید هر جور میتوانند از شر این بقول آنها «رژیم دیکتاتوری و غیرانسانی» خودشان را خلاص کنند؟
چرا صدها هزار ساعت برنامهی تلویزیون و رادیویی در ساعت ۱۳۷۶ نتوانست ناطق نوری را رییس جمهور کند؟ چرا یک احمدینژاد یکلا قبا بدون کمترین کمک رسانهای توانست رفسنجانی را نابود کند؟ چرا با وجود آن همه حمایت رسانههای خارجی و رفقای «اصللاحطلب»شان در داخل، ماجرای ۱۸ تیر هرگز تبدیل به یک شورش عمومی و بیثباتیای که طراحانش میخواستند نشد؟ چرا هوگو چاوز (درود بر او باد!) با آن همه خرجی که کرد نتوانست مردم ونزوئلا را دربارهی تغییراتی که میخواهد در قانون بدهد قانع کند؟ چرا دیوید هاکبی بدون اینکه یک دلار در ایالت آیووای آمریکا خرج تبلیغات کند، نفر اول جمهوری خواهان شد؟ این چراها تمامی ندارد، و تنها استدلال «مشاهدهای » در رد ایدهی «رسانه توده را کنترل میکند» است، دلایل تئوریک هم برای آن زیاد است که از حوصلهی این مطلب بیرون است.
خلاصه اینکه من با تمام وفاداریام به اصول انقلاب ایران و مشروعیت جمهوری اسلامی میگویم که نگرانی سیستم امنیتی ایران از چهارتا وبلاگ و دوتا روزنامه و مجله تحت تاثیر تئوریهای احمقانهای است که البته هنوز هم در اروپا و آمریکا هم خیلی مانده تا جا بیفتد و به عرصهی عمومی و سیاستگذاری رسانهای برسد. (وگرنه آمریکا و هلند و انگلیس این همه از بیتالمالشان برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی از راه رادیو و تلویزیون و وبسایت یا چه میدانم، تسخیر قبول مردم دنیای عرب و اینها، خرج نمیکردند.)
وقت آن است که آدمهای آکادمیک دلسوز این مردم و انقلابشان دست به کار شوند و این تئوریهای جدیدتر رسانهای را با ترجمه و تالیف و تدریس و توضیح وارد عرصهی عمومی و سیاسی کنند. این یکی از بزرگترین خدماتی است که میشود به این مردم بینظیر کرد.
پانویس:
- من هنوز هیچ ادعایی در تسلط آکادمیک به این مباحت ندارم، ولی به عنوان سرنخ میتوانم چند تا از کتابها و مقالههایی را که فکر نمیکنم در ایران زیاد شناخته شده باشند، و آنها را هم مدیون استادم مارک هوبارت (خدا حفظش کناد!) هستم، معرفی کنم. حالا خودم که برگشتم و چند ماه زندانم را رفتم سهم خودم را در این باره ادا خواهم کرد:
* Fiske, John (1987) Television Culture, New York: Methuen.
* Laclau, Ernesto. and Mouffe, Chantal. (1985) Hegemony and Socialist Strategy. London: Verso.
* Laclau, Ernesto. (1983) 'The Impossibility of the Society', Canadian Journal of Political and Social Theory
* Bauldrillard, Jean. (1985) 'The masses and the media: Baudrillard's implosive postmodernism', Theory, Culture and Society 4 (1), 71-88