همانطور که لابد دیدهاید من مدتی است جواب کامنتهایی را که حس کنم باید پاسخ بدهم، پایین آنها مینویسم. کار وقتگیری است، ولی فکر کنم مهم است که خوانندهها فکر نکنند که اینجا یک رابطهی یک طرفه است یا اینکه من از جواب دادن ناتوان یا گریزانم.
البته قبلا طور دیگری فکر میکردم و به نظرم این جور حواب دادن زیاد قشنگ نبود. چون انگار که نویسنده میخواهد حتی در فضایی که مال خوانندههاست هم تصرف کند. ولی خب، اگر جور دیگری به ماجرا نگاه کنیم، فرق زیادی بین خواننده و نویسنده وجود ندارد. بقول باختین کلماتی که نویسنده استفاده میکند، در واقع جوابهایی هستند به کلماتی که فکر میکند خوانندهها خواهند داد؛ همینطور کلمات نویسنده در واقع پس از خواندن کلماتی میآیند که قبلا کسی دیگر نوشته است. در واقع هر نوشتهای متعلق به زنجیرههایی از نوشتههای قبلی و بعدی است و تنها در این زنجیره است که معنی پیدا میکند و این رفت و آمد و رابطهی دائمی چندطرفه در زبان هیچگاه پایان نمییابد. بگذریم.
یکی از خوانندهها نوشته بود که مدتهاست کسی از دوستانم من را ندیده است و اصلا معلوم نیست من خودم هنوز این وبلاگ را مینویسم یا کسی دیگر. یا اینکه اصلا نکند من مخم تاب برداشته و مثلا مریض روانی شدهام یا بقول خورشید خانوم سرم به دیوار خورده. برای همین سعی میکنم در روزهای آینده که هوای لندن هم کمی دارد بهتر میشود، یک سری ویدیو بگذارم و در آن نشان دهم که نخیر، بنده سالم و سرحال (بزنم به تخته برای خودم) در خدمت برداران و خواهران عزیز هستم و حالا حالاها از شر من خلاص نخواهید شد.
فقط تذکر میدهم که کیفیت این ویدیو خیلی بد است و من برای دوربینهای اولیمپوس خیلی متاسفم که بر خلاف کیفیت عکاسیشان، در ویدیو خیلی ضعیفاند. برعکس کنون که واقعا از نظر ویدیو با همهی فسقلی بودنش حرف نداشت. راستی، از دوستی هم که زحمت گرفتن این ویدیو را کشید و دوست ندارد نامش را ببرم تشکر میکنم.
ویدیو: حسین درخشان، روی پلههای دانشگاه