من پاریس هستم و حالا که کلاسهایمان تمام شده است، آمدهام پیش دوست دختر عزیز و مهربانم و احتمالا برای نوروز هم همینجا هستام. البته ابراهیم نبوی اصرار دارد که دوستدختر من یک آقای اصفهانی ریشو است که در سفارت جمهوری اسلامی در پاریس کار میکند که با توجه رابطهی گرم و عاشقانهی خودش با سفیر سابق ایران در پاریس، یعنی سید صادق خرازی، که اتفاقا یک مرد اصفهانی ریشو بود، زیاد از او بعید نیست که همه را به کیش خود پندارد.
هیچوقت فرصت نشده راجع به تفاوتهای لندن و پاریس و اصولا شهرهای بیشماری که در این چند سال دیدهام چیزی بنویسم. ولی همین را بگویم که هرچقدر پاریس جای زندگی است، لندن جای پول درآوردن است و برای کسی که مثل من نمیخواهد زندگیاش را فدای پول درآوردن کند
، پاریس خیلی جای بهتری است.
من اصولا هر وقت پاریس میآیم مغزم هم بهتر کار میکند و ایده پشت ایده است که به ذهنم میآید که بنویسم یا انجام بدهم. حالا نمیدانم دلیلش این است که در لندن احساس تنهایی و بیعشقی میکنم یا اینکه واقعا چیزی در آن شهر و زبان و فرهنگ هست که آدم را بیانگیزه و تنبل و افسرده میکند.
البته من متاسفانه حتی با دوست دخترم هم به فرانسه حرف نمیزنم، چون با عرض شرمندگی هنوز بلد نیستم. راستش پارسال که در پاریس زندگی کردم یک ماهی رفتم کلاس فرانسه، ولی لامصب آنقدر گران بود که دیدم اگر بخواهم ادامه بدهم تمام پساندازم را که با آن قرار بود خرج درس و زندگی در لندن را بدهم، تمام خواهم کرد. البته یک چیزهایی یاد گرفتم و آنقدر هم پرت نیستم، ولی خب، متاسافنه با دوستدخترم باید به زبان غیررومانتیک انگلیسی که الان فقط به درد پول درآوردن، درس خواندن یا زور گفتن میخورد، صحبت کنم که خیلی غم انگیز است. هرچند که تصمیم دارم وقتی به ایران برگشتم بروم و با توجه به ارزانی نسبی آنجا حسابی فرانسهام را خوب کنم.
میخواستم خیر سرم چند تا نکتهی جالب دربارهی انتخابات بنویسم که حس رومانتیک پاریس اجازهام نداد. حالا آنها را در یک مطلب دیگر مینویسم.