اگر میخواهید فرق خاتمی و احمدینژاد را متوجه شوید به سفر هوشنگ امیراحمدی به ایران توجه کنید که پس از ده سال، و در نتیجهی تضمین شخصی احمدینژاد صورت گرفته است. احمدینژاد هر چه باشد مثل خاتمی دورو و ترسو نیست. متاسفم که این را میگویم، ولی منی که زمانی برای خاتمی احترام زیادی قايل بودم روز به روز از او بیشتر ناامید میشوم.
از نظر شخصیتی، آن ماجرای دست دادنش با خانمها در ایتالیا خیلی چشم من را باز کرد. اگر خاتمی ریاکار و دورو نیست، پس چرا در بیرون از ایران یا داخل آن دوچهره دارد. چرا جلوی دوربین و پشت دوربین رفتارش اینقدر تفاوت دارد. اگر هم ترسو نیست، پس آن تکذیب کردنهای ذلیلانه و جعلی خواندن ویدیویی که دهها هزار نفر تمام آن را دیدهاند، برای چه اتفاق افتاد؟
این ماجرا خیلی نظر من را راجع به صداقت و شهامت این آدم عوض کرد و واقعا از چشمم افتاد. در عین حال نشانهای است از اینکه چقدر خاتمی با توجه به این ریاکاری و بزدلیاش به دیگران سرویس داده است. حتی اگر قبول کنیم که او به اصول انقلاب وفادار است (که من حالا در آن حرف جدی دارم، بخصوص از نظر فلسفی و تئوریک)، شخصیت ضعیف خاتمی باعث شده بود که یک سری از خطرناکترین آدمها با خطرناکترین ایدهها پشت او جمع شوند و او را به هر سمتی که خواستند ببرند.
ولی احمدینژاد این طور نیست. درست است که من در این مدت به این نتیجه رسیدهام که برخلاف چیزی که جار میزنند و من هم قبلا فکر میکردم او از نظر نظری و فلسفی خیلی بیشتر از خاتمی به راه خمینی و اصول انقلاب (بخصوص از نظر یعنی مبارزه با فقر و فساد مالی، مقاومت در برابر استعمار و تفکر استعمارزده، تلاش برای خودکفایی علمی و صنعتی و...) نزدیک است، ولی تفاوت شخصیتیاش هم با خاتمی بسیار زیاد است. و همین به او اعتماد به نفسی میدهد که بقول امیراحمدی با آمریکا شدیدا مخالف است، ولی با او حاضر است گفتگو کند. ولی خاتمی با آن همه تمایل آشکار و نهانش به آمریکا و فلسفهی سیاسی و اقتصادی پشت آمریکا، جرات دیالوگ با آن را ندارد.
ولی چند نکته را هم باید راجع به آقای امیراحمدی و پروژهی رابطهی ایران و آمریکایش بگویم. با اینکه او را در دو،سه باری که دیدهام از نظر شخصی آدم مهربان و منصفی یافتهام، ولی نباید خودمان را دربارهی طرز فکر و پروژهاش گول بزنیم. مهمترین دلیلی که احمدینژاد به او اجازهی برگشت به ایران داده است این است که میخواهد رییس جمهوری برای همهی ایرانیان باشد. وگرنه او خوب میداند که امیراحمدی کیست و دنبال چیست و همفکرانش کیستند.
اینکه امیراحمدی دارد خودش را به احمدینژاد میچسباند بیشتر برای این است که مثلا به آمریکاییها نشان بدهد که اگر میخواهد تعاملی با ایران بکنند از طریق امیراحمدی باید بکنند، چون او با خود احمدینژاد بطور مستقیم کانال ارتباطی درست کرده است. چند تا مسالهی دیگر هم هست:
اولا که امیراحمدی یک کاپیتالیست دوآتیشه است و ایرانی که او میخواهد زمین تا آسمان با چیزی که مردم بخاطرش انقلاب کردند فرق دارد. از همین حیث هم دیدگاهش شدیدا با احمدینژاد متفاوت است و بیشتر به رقبای او مثل رفسنجانی و قالیباف نزدیک است.
دوم اینکه شغل آقای امیراحمدی این است که برای شرکتهای نفتی آمریکایی لابی میکند و مشاوره میدهد. یعنی از آنها پول میگیرد تا مثلا برود و ببیند با استفاده از روابطی که در ایران دارد چطور میتواند مثلا فلان قرارداد شرکت نفتی آمریکایی را با حکومت ایران جوش بدهد. بیشتر تلاشی هم که برای برقراری روابط دیپلماتیک بین ایران و آمریکا و بر ضد تحریمهای آمریکا ضد ایران میکند، برای آن است که شرکتهای نفتی آمریکایی بتوانند در ایران سرمایهگذاری کنند.
اگر به اعضای هیات مدیرهی سازمان لابی امیراحمدی نگاه کنید، میبینید که خیلیهایشان روسای شرکتهای بزرگ تجاری نفتی یا غیرنفتی آمریکایی هستند. (مثلا مدیر عامل هالیبرتون، مدیرعامل بویینگ، مدیر روابط دولتی شرکت کونکو، مشاور ارشد شرکت شوران، و...)
سوم اینکه امیراحمدی بسیار به حزب دموکرات آمریکا و آدمهای تجاری،سیاسی و امنیتی آنها نزدیک است و در حزب جمهوریخواه آمریکا تقریبا هیچ نفوذی ندارد. از همین حیث به بخش دموکرات اپوزیسیون ایرانی که رابطهی خیلی گرمی هم با دولت رفسنجانی و خاتمی داشت نزدیک است. یعنی آدمهایی مثل عباس میلانی و هاله اسنفدیاری و ری تکیه و تریتا پارسی و کریم سجادپور و علی شاکری و از یک طرف و از طرف دیگر هم کارگزاران و مشارکتیها و صادق خرازی و پسران رفسنجانی و شیرین عبادی و بيژن خواجهپور و سیامک و باقر نمازی و خلاصه کسانی که من اسمشان را میگذارم رفسنجانیست. (مثلا در دفاع از اسفندیاری در مصاحبهای با دويچه وله رسما میگوید ایران به دوران سعید امامی برگشته است.)
ولی از آنجایی که حدس میزند به زودی ریاست جمهوری آمریکا دوباره به دست دموکراتها بیفتد، یک دفعه به تکاپو افتاده است که در ایران هم نفوذ خودش را از تکنوکراتهای کاپیتالیست رفسنجانی و خاتمی فراتر ببرد و با اصولگرایان هم کانالهایی ایجاد کند.
برای همین هم اپوزیسیون ایرانی نزدیک به جمهوریخواهان آمریکایی (یعنی بیشتر سلطنتطلبها و همینطور رجویستها که الان بخاطر داشتن دشمن مشترک با هم در مواردی همکاری هم میکنند و آدمی مثل حسن داعی الاسلام نتیجهی این همکاری است) خیلی با امثال امیراحمدی و تریتا پارسی و رفقایشان دشمن است و سعی میکند آنها را تحت عنوان لابیایستهای جمهوری اسلامی بیاعتبار کند و هزینهی حمایت دموکراتها را از آنها بالا ببرد.
نمیخواهم بگویم امیراحمدی هیچ عرق ملی ندارد و اینها، بلکه میخواهم توضیح دهم که شغل او و انگیزهای اصلی او از این فعالیتهای سیاسی بیشتر چیست.
تکمیل:
* برای بیشتر آشنا شدن با هدف امیراحمدی از نزدیک شدن به احمدینژاد این تکه را از مصاحبهاش با دویچه وله بخوانید:
خانم اسفندیاری فعالیتهایش را در زمان دولت كلینتون شروع كرد و آن موقع آقای خاتمی سركار بود. بعد هم كه بوش آمد هنوز آقای خاتمی بود. خانم اسفندیاری میگفت خاتمی رفرمیست است و میتواند در ایران تغییر ایجاد كند، بنابراین ایرانیان رفرمیست را تشویق میكرد و به مركز میآورد تا صدایشان را به گوش آمریكاییان برساند. بعد كه بوش سركار آمد، دیگر محافظهكاران جدید سركار بودند. اینها خیلی از كارهای خانم اسفندیاری خوششان نمیآمد و نقد میگذاشتند. از طرف دیگر، یكدسته ایرانیها هم بودند كه میخواستند حكومت سرنگون شود و بین جناح رفرمیست و راست حكومت فرقی نمیگذاشتند. بنابراین از این كه خانم اسفندیاری با جناج رفرم نزدیك است و میخواهد آنها را عمده كند، خوششان نمیآمد.
این را هم بگویم كه خانم اسفندیاری در چند مورد سعی كرد از جناح راست هم كسانی را به آمریكا بیاورد اما موفق نشد. ایشان هر كس را كه آورد، تقریبا رفرمیست و مخالف دستراستیهای حكومت ایران بود. مشكل اساسی خانم اسفندیاری از اینجا شروع شد. پلی كه ایشان زد، بین جناح رفرمیست ایران و آمریكا بود نه بین ایران و آمریكا. اشتباه بزرگ ایشان این بود كه متوجه نشد كه باید جناح راست را به هر قیمتی شده وارد میدان كند وگرنه كارش، آینده درخشانی نخواهد داشت. چوبی كه خانم اسفندیاری میخورد، به نظر من به همین خاطر است. جناح راست ایشان را مبلغ جناح رفرم میداند.
* متن مصاحبهاش با مهمترین تریبون رفسنجانیستهای داخل ایران ، یعنی «شهروند امروز» را هم بخوانید:
وی که با شهروند امروز گفتگو می کرد، تصریح کرد: بعد از 10 سال که دولت آقای خاتمی به بهانه های واهی مرا از حضور در ایران منع می کرد، آقای احمدی نژاد درخواستم برای حضور در ایران را پذیرفت و من به این سفر آمدم .
امیراحمدی گفت: ده سال بود که به ایران نیامده بودم. آخرین بار تابستان سال 1997 بود که به ایران آمدم و سال بعد از آن که می خواستم به ایران بیایم، اتفاقات کوی دانشگاه تهران رخ داد و متاسفانه برخی مطبوعات در ایران آن ماجرا را به من ربط دادند و بعد از آن هم به واسطه طرح بحث جامعه مدنی توسط من، اصلاح طلبان را مرتبط با من خواندند؛ بنابراین امکان آمدن دوباره به ایران از من سلب شد.
وی افزود: از سال 1997 به بعد در رابطه ایران و آمریکا فعال شدم و در سال 2000 خانم آلبرایت را آوردم تا از ملت ایران به خاطر کودتای 28 مرداد 1332 عذرخواهی کند. اما عکس من را با خانم آلبرایت در روزنامه ای به صورت پیاپی در 9 شماره چاپ کردند و به عنوان مامور ویژه آمریکایی ها معرفی ام کردند. بنابراین من در این سال ها نتوانستم به ایران بیایم تا اینکه در جلسات دیدار و گفت و گویی که با آقای دکتر احمدی نژاد داشتم و خصوصا در آخرین دیدار ما که در سپتامبر گذشته و در سفر ایشان به نیویورک صورت گرفت، در این باره گفت و گوهایی شد. تا اینکه چندی پس از آن سفر، آقای احمدی نژاد طی یادداشتی از من خواستند که به کشور بازگردم و هماهنگی های لازم را با برخی مقامات نیز انجام دادند.
امیر احمدی گفت: من هم پیرو آن نامه آقای احمدی نژاد و ترتیباتی که داده شده بود، راهی ایران شدم . از آقای دکتر احمدی نژاد هم بسیار تشکر می کنم که به من لطف کردند و پا را وسط گذاشتند و بانی این اتفاق شدند.
وی درباره روابط ایران و آمریکا نیز گفت: متاسفانه سیاست ایران برای آمریکا و سیاست آمریکا برای ایران، هیچ گاه شفاف نبوده است. وقتی مقام معظم رهبری در یزد سخنرانی می کنند و می گویند که ما همیشه نمی توانیم دشمن باشیم اما رابطه شرایطی دارد، این سخن را در آمریکا آن گونه که باید تفسیر نمی کنند. کار من بیان واقعیت این دیدگاه ها و جلوگیری از تفسیرهای مغرضانه است.
به گفته ی امیر احمدی ، متاسفانه بخش زیادی از مسائل میان ایران و آمریکا، مبتنی بر واقعیت نیست و افسانه است. مسئله تروریسم واقعا یک افسانه است. برای اینکه ایران در جریان های تروریستی نقشی نداشته است. نه حزب الله و نه حماس هیچ کدام تروریست نیستند و دو نیرویی هستند که از ملت و کشور خود دفاع می کنند، بنابراین کمک به آنها هم کمک به تروریسم نیست.
وی اظهار عقیده می کند که آقای احمدی نژاد از زمانی که رئیس جمهور شد و تاکنون، بیش از هر رئیس جمهوری در گذشته سعی کرده است قفل این رابطه را باز کند. مشکل آقای احمدی نژاد با اسرائیل است و نه با آمریکا.
وی افزود: آقای احمدی نژاد حتی پیشنهادهای بسیار خوبی هم به آمریکایی ها داده است. پیشنهاد مذاکره مستقیم با بوش را داده است. پیشنهاد داد که پرواز هواپیماهای ایران به صورت مستقیم و از تهران به نیویورک باز شود. برای اولین بار در زمان آقای احمدی نژاد بود که مذاکره ایران و آمریکا درباره عراق انجام شد. آن گاه آقای احمدی نژاد لزوما بازتر نیست بلکه شجاعانه تر است. یک وقت هست که شما می گوئید آمریکا کشوری امپریالیستی و زورگو است ولی ترسی هم از مذاکره با آن نداریم. آقای احمدی نژاد چنین دیدگاهی دارد و نمی گویم که نگاه بازتری نسبت به آقای خاتمی در برخورد با آمریکا دارد.
آقای خاتمی می گفت که شما اگرچه آدم های خوبی هستید، ولی ما نمی توانیم با شما حرف بزنیم. آقای احمدی نژاد می گوید که شما آدم های بدی هستید ولی ما با شما حرف می زنیم. آقای خاتمی حتی در سازمان ملل در عکسی که کلینتون هم در آن بود، حاضر نشد بایستد.