من تازگیها کمی از بحثها عقب افتادهام، ولی مهم این است که آدم اگر دلش ماهی میخواهد آن را تازه از آب بگیرد و کباب کند و بخورد. زمانش مهم نیست. مهم این است که فریزری نباشد.
من به شدت با اینکه هر آدمی بیاید و در عرصهی عمومی اعلام کند که چه میخواهد و دنیا را چطور میبینید موافقم. خوشحالم که وبلاگ این امکان را به یک سری از گروههای معمولا خاموش که صدایشان از آنها گرفته شده داده است. هرچند که به خیلیها هم نداده است، چون این خیلیها اصلا پول یا آموزش کافی برای داشتن اینترنت و کامپیوتر و اینترنت ندارند. ولی باز همین که هست هم ارزش دارد.
دقیقا از همین رو است که با این بحث چند وقت پیش بین یک سری از وبلاگها پیش آمد (و طبق معمول آن یک سری فکر کردند کل وبلاگستان یعنی خودشان، در صورتیکه خیلیها هرگز متوجه آن نشدند) دربارهی ترجیحات جنسیشان موافقم و آن را برای همهمان مفید میدانم. از دو نظر، یکی اینکه این یک قدمی است برای بازیافتن عاملیت برای کسانی که این عاملیت از آنها با وادار کردنشان به سکوت گرفته شده بود.
عاملیت به معنی Agency است که خودمانیاش میشود اینکه من هم وجود دارم و خودم نظر و سلیقه و ذهنیت و تمایل و تقاضا دارم. تسلط پیدا کردن بر دیگران همیشه از راه گرفتن این عاملیت از یک انسان و وادار کردنش به سکوت از راههای گوناگون انجام گرفته است که اتفاقا علم و فلسفه (دین را هم میشود یک جور فلسفه دید) نقشی بزرگ در آن ایفا کردهاند. مثلا دلیل اینکه سفیدها قرنها سیاهان را به بردهگی کشیدهاند این بوده که مثلا گفتمان علمی یا فلسفی حاکم آن زمان سیاهان را از نظر عقلانیت دستپایین میدانسته و در نتیجه بهتر میدیده که عاملیت آنها ازشان بگیرد و خودش خودش جای آنها حرف بزند و تصمیم بگیرد. با زنها هم همین طرفتار شده است و همینطور با خیلی اقلیتهای دیگر و الان به نظر من حتی با نوجوانان هم همین رفتار میشود. (نباید فراموش کنیم که تا قبل از جنگ جهانی دوم در همین اروپای غربی «خیلی متمدن» خیلی کشورها به زنان حق رای نداده بودند.)
اینکه یک زن ایرانی که همیشه وادار به سکوت شده است بیاید و بگوید که من هم آدمم و این جوری و آن جوری از بودن با یک مرد یا زن لذت میبرم، فارغ از محتوایش ارزش دارد. همانقدر که مثلا یک زن دیگر هم بیاید و بگوید که من هم مثل شماها زنم و آدمم و دل و هوس دارم، ولی دوست ندارم این چیزها را در وبلاگم بنویسم. این هم به هرحال عاملیت است، چون شکستن سکوت دربارهی چیزی است که اصولا در رد و اثبات آن همیشه سکوت حاکم بوده است.
راستش را بخواهید من از همین نگاهِ عاملیت است که از اصل با این کمپین «یک میلیون امضا» مخالفم. یعنی حتی اگر جنبههای سیاسی و امنیتی آن را هم کنار بگذارید، باز هم کاری که این کمپین میکند یک جور گرفتن عاملیت از آدمهای ساکتشده است، منتها در شکلی دیگر که بهتر است برای حرام نشدنش در مطلبی جداگانه توضیحش دهم.
جنبهی دوم این است که نباید به دام گوهرگرایی یا اسنسیالیزم در ماجرای جنس (sex) و جنسیت (sexuality) و جنسگونگی (gender) بیفتیم. تصور اینکه یک نوع آرمانی از «زن سکسی» یا «مرد سکسی» وجود دارد که همهی ما باید سعی کنیم به آن برسیم، یک افسانه و دروغ زیبا است. نه تنها هیچ زن یا مرد سکسی آرمانیای وجود ندارد، بلکه اصولا چیزی بنام تمایل جنسی خالص مردانه یا زنانه هم وجود ندارد و در نتیجه، بقول جودیت باتلر، حتی چیزی به اسم زن یا مرد خالص هم وجود ندارد. تمام این مفاهیم ساختههایی ذهنی و بشری هستند که در اثر یک جور بازیگری یا نمایش (Performativity) بطور ناآگاهانه و با تکرار تولید میشوند.
خودمانیاش کنم: اینکه من یا شما از زن یا مرد بور یا مومشکی، چاق یا لاغر، پشمالو یا بیمو، خجالتی یا وحشی، قدبلند یا قد کوتاه، چشم تاریک یا چشم روشن، لبدار یا بیلب خوشمان میآید و یا دوست داریم با همخوابهمان دهانی یا مقعدی یا واژنی یا لمسی یا هر جور دیگری که به عقل بشری میرسد «حال» کنیم، هیچ اهمیتی ندارد. همهی ما عادی هستیم، چون اصلا چیزی به اسم طبیعی وجود ندارد. تمام اینها بر اساس تکرار و عادت و تجربه شکل گرفته است و هیچکدام ارزش ذاتی خاصی یا برتری خاصی به همدیگر ندارند.
ما در رختخواب (و اصولا همیشه) در حال بازیگری و نمایش هستیم و بر خلاف فلسفهی افلاطونی که همیشه یک اصلی را برای چیزها قايل است و میگوید ما همیشه سایهها را روی دیوار غار میبینیم، باید راحتتان کنم: هیچ اصلی وجود ندارد، همه چیز همین سایهها است.
حتی یک قدم هم میشود فراتر از مفهوم «بازیگرانه بودن هویت جنسی» برداشت و به اصل خود مفهوم جنس رسید. حرف باتلر این است که اصلا مفهوم جنس (sex) هم بیشتر از اینکه طبیعی باشد خود ما آن را طبق جنسیت یا تمایل جنسی (sexuality) میسازیم. یعنی وقتی میگوییم فلان مرد خیلی حالتش زنانه است یا فلان زن خیلی حالت مردانه دارد، یا مثلا در زوجهای همجنس میبینیم که یکی مثلا مادر است و یکی پدر، این یعنی حتی پیشفرض ما در طبیعی دانستن وجود چیزی به اسم مرد یا چیزی به اسم زن آن طورها هم که فکر میکنیم روشن و طبیعی و آشکار نیست.
نقد او به تئوریهای فمینیزم هم از همینجا است که میگوید آنها تمام استدلالشان را برای پیشآوردن شرایط آزادی زن بر پایهی همین دوگانهی زن/مرد بنا میکنند، بدون اینکه خود آن را مورد سوال قرار دهند. در نتیجه یادشان میرود که وقتی از زن در مقابل مرد حرف میزنند، در واقع عاملیت را از کسانی که در جایی بین زن و مرد خود را میبینند، میگیرند و این نکته آن آزادی مفروض آنها را هم برای عدهای تبدیل به ظلم و سرکوب و سکوت میکند. وجه دیگر این نقد که به درد جوامعی مثل ایران هم خیلی میخورد این است که با زیر سوال بردن دوگانهی زن/مرد میتوان از افزایش تنش اجتماعی که در ایران امروزی عواقب شدیدا امنیتی هم دارد جلوگیری کرد، بدون اینکه اصل تلاش برای بهبود وضعیتت حقوقی زنان را زیر سوال برد. این هم بحثش مفصل است.
خلاصه اینکه بهترین کاری که ما میتوانیم برای دیگران بکنیم، این است که به آنها امکان بدهیم حرف بزنند، نه اینکه جایشان حرف بزنیم. این خیلی مهم است.