میدانید که کمونیستهای فرانسه شدیدا از میشل فوکو بخاطر نابود کردن دنیای سیاه و سفید و تقلیلگرایانهی خود متنفر بودند. برای همین هم همیشه دنبال بهانه میگشتند تا یک جوری او را ضایع کنند. این بهانه با نوشتههای ستایشآمیز فوکو دربارهی انقلاب ایران پس از مدتها به دست آمد و یکباره حملات شدیدشان به فوکوی بینوا شروع شد.
طبیعتا طبق معمول یک زن کمونیست کلنگی ایرانی و بر اساس رسم همیشگی با اسم مستعار (آتوسا) هم پیدا شد که بیاید و با استفاده از اعتبار ایرانی بودنش بریند به فوکو. استدلال این خانم هم هیچ فرقی با استدلالهای نژادپرستانهی امثال کمونیست کارگری یا نومحافظهکاران آمریکایی ندارد که همهشان کل انقلاب ایران را به یک جور خاص از اسلام و کل آن جور خاص اسلام را به مسالهی زنان و کل مسالهی زنان را به حجاب یا سنگسار تقلیل میدهند.
همانقدر که مضمون نوشتهی این زن را هزاران بار در این سالها دیده و خواندهایم، جواب مختصر و مفید فوکو به او را هم میتوان هزاران بار در پاسخ به هر کدام از این نوشتهها داد. حتی در پاسخ به آفاری و اندرسون که کل کتاب را برای خراب کردن فوکو و بیاعتبار کردن دفاعش از انقلاب ایران و خمینی نوشتهاند و دقیقا از همین سبک استدلالی این آتوسای کمونیست ناشناس (معمولا این کمونیست کلنگیها همه ناشناسند تا خودشان هر گهی خواستنند بخورند، ولی دست کسی به آنها نرسد.)
خانم آتوسا هـ. مقالهای را که نقد کرده است [ظاهرا اصلا] نخوانده است. این البته حق ایشان است. ولی نباید این جمله را که «معنویت اسلامی جایگزین بهتری برای استبداد است» در دهان من بگذارند. وقتی کسی در حال سردادن شعار «دولت اسلامی» کشته میشود ما باید خود را ملزم به پرسیدن بدانیم که محتوای این شعارها چیست و چه چیزی آنها را برانگیخته است. در ضمن، من در نوشتههایم به نکاتی هم که زیاد امیدوارکننده نبودهاند اشاره کردهام.
اگر نامهی خانم آتوسا هـ. تنها از روی سوء تفاهم نوشتههایم بود این پاسخ نمینوشتم. ولی در این نامه دو نکتهی غیرقابل تحمل هست: ۱) اینکه اول تمام جنبهها، تمام فرمها و تمام قابلیتهای اسلام را در یک اظهارنظر کوتاه خشمگینانه خلاصه میکند و بعد تمام آن را به برچسب هزار سالهی «فناتیسیزم» محکوم و رد میکند، ۲) اینکه گمان میکند کنجکاوی تمام غربیها راجع به اسلام تنها بخاطر تنفر از مسلمانان است. دربارهی یک غربی بیزار از اسلام چه میتوان گفت؟
مسالهی اسلام به عنوان یک نیروی سیاسی مسالهای اساسی برای زمان ما و آینده است. اولین شرط برای نزدیک شدن به این مساله، با حتی با کمترین هوش و ذکاوت ممکن، این است که با تنفر شروع نکنیم. [ح.د: به نظرم نکتهی دوم در نسخهی انگلیسی را وارونه ترجمه کردهاند. ولی من چون اصل فرانسوی را ندارم مجبورم به همان واژهی scorn انگلیسی که مترجمان آوردهاند تکیه کنم.] (منبع: کتاب «فوکو و انقلاب ایران»، صفحهی ۲۰۹)
فوکو بخاطر آن نوشتهها خیلی تحت فشار جو غالب کمونیستی روشنفکری اروپا قرار گرفت، ولی بر خلاف چیززی که در ایران به دروغ مشهور شده است او هرگز حتی یک جمله هم ننوشت که بتوان از آن معنی پشیمانی یا تغییر عقیده دربارهی نوشتههایش از ایران دریافت. آخرین مطلب او که درواقع دفاعی است از نگاهش به ایران بسیار مهم است، از این نظر که نگرش متفاوت و عمیقتر و کلیتر و تئوریکش را با کسانی که نگاه سطحیتر و نزدیکتر و غیرتئوریکتری دارند و فوکو آنها را «استراتژیست» مینامد نشان میدهد:
اگر کسی از من بپرسد که کارهای خودم را چطور میبنیم و درک میکنم، پاسخ من این است. کسی این دنبال این جور سوال است، [از نظر من] یک استراتژیست است: «چطور این مرگ یا شورش یا اعتراض از نظر رابطهاش با یک کلیت یا فلان اصل کلی در این موقعیت بخصوص که ما در آن هستیم اهمیت پیدا میکند؟»
برای من فرقی ندارد که این فرد استراتژیست [از نظر حرفهای] سیاستمدار است، یا تاریخدان یا انقلابی یا طرفدار حزبی شاه یا آیتالله [خمینی]. چون ضوابط اخلاقی من از نظر تئوریک با این نگاه فرق اساسی دارد. من بر اساس ضوابط اخلاقیام «ضد استراتژیست»ام. [چرا که به نظرم] ما باید به اتفاقهای منحصربه فرد احترام بگذاریم و وقتی یک حکومت قواعد جهانشمول را میشکند برای رام کردن آن تلاش نکنیم.
این یک انتخاب ساده است ولی عملی کردنش کار سختی است. [چرا که] باید به دقت چیزهایی را که تاریخ را تغییر میدهند و آشفته میکنند در زیر لایههای رویین آن تحت ظر بگیریم و همزمان باید چیزهایی را که در پشت سیاست آن را محدود میکنند ببینیم. در نهایت، این کاری است که من میخواهم بکنم. [طبیعتا] من اولین نفر یا تنها کسی نیستم که چنین قصدی دارم، ولی بهرحال این [نگاه ضداستراتژیستی] راهی است که برگزیدهام. (منبع: کتاب «فوکو و انقلاب ایران»، صفحهی ۲۶۷)