آقا من اینقدر با جوابهای پریشب مسعود بهنود به این بیژن فرهودی شارلاتان و احمق صدای آمریکا حال کردم که بعد از ماهها که هیچ تماسی با آقای بهنود نداشتم به او زنگ زدم و بهش دست مریزاد گفتم. خیلی «خوب» و منصفانه از مملکت و جوانهایی که خونشان را برای حفظ آن ریختند و دیگر واقعیتهایی که آمریکاییها و سلطنتطلبهای نوکرشان در صدای آمریکا نمیخواهند بدانند، دفاع کرد. این همه جسارت از بهنود کاملا غیرمنتظره بود. واقعا شیرمادرش حلالش. (البته طبق معمول خیلی حزبی راجع به احمدینژاد حرف زد که قابل فهم است.)
شاید این تماس باعث شود که متوجه شود من هیچ خصومت شخصیای با او ندارم و حسابش را از امثال حسین باستانی -- که روز را رسما تبدیل کرده به پاتوق حقوقبگیران وزارت خارجهی آمریکا و بروبچههای NED و فریدام هاوس مواضعش هم تقریبا با مواضع رسمی آمریکا مو نمیزند -- جدا میدانم. (ویدیویش را حتما این پایین پایین ببینید.)
ویدیو: مسعود بهنود شجاعانه دربرابر دروغهای صدای آمریکا میایستد
البته حساب نبوی را هم جدا میدانم و میفهمم آدمی که قهرمان زندگیاش شهرام جزایری دزد باشد خیلی طبیعی است که هر کسی پول بیشتری برای قلمش بدهد برای او و در جهت سیاسیای که او میخواهد بنویسد. ( یک روز برای مشارکت و به ضرر رفسنجانی میزند، چند ماه بعدش برای تلویزیون لاریجانی برنامه مینویسد، و چند ماه بعد برای «ظاهرا» هلندیها به نفع رفسنجانی.) کوثر هم عین اوست و حاضر است برای یک مشت یورور روزی ۲۰ ساعت کار کند و بعد ننهمنغریبمبازیهای تکراری و لوس آخ قلبم، آخ کمرم را در وبلاگش به خورد ملت بدهند. درست مثل وقتی ایران بود که مثل یک فاحشهی تلفنی روزی چهار تا روزنامه میرفت و در جا به آنها سرویس میداد و برایشان «کاریکاتور» میکشید و پولش را توی پیراهنش میگذاشت.
ولی مسعود بهنود، با وجود اختلافات بنیادی که با تفکر سرمایهمحور او و زبان و قلم صراحتگریز و درازنویسش دارم، آدم شریف و با انصافی است و هر ایرادی داشته باشد، مثل این دو رفیق دیگرمان، بنده و ذلیل دویست سیصد یورو و پوند نیست. بهنود آدم چشم و دل سیری است که لازم نیست بخاطر صد یورو بیشتر رییس جمهور کشورش را به هیتلر تشبیه کند یا جوانان قربانی دفاع از مملکتش را «موجود ناقص بیرحم» بخواند. اگر از رفسنجانی و کارگزاران دفاع میکند بخاطر اشتراک فکریاش با آنها است، نه بخاطر پول و مقام.
با همهی اینحرفها فکر کنم همهشان دلشان بدجوری برای آن زندگی پرهیجان و گرمی که در ایران داشتند تنگ شده و از نوشتههایشان پیدا است که بدجوری وسوسهی برگشتن در جانشان افتاده. بخصوص اینکه در این مدت از یک طرف دیدهاند آن لولویی که از احمدینژاد ساخته بودند توهمی بیش نبود و اگر برگردند کسی اذیتشان نخواهد کرد، و از طرف دیگر وقتی فضای سیاسی و مطبوعاتی پر از کثرت این روزهارا میبینند قند توی دلشان آب میشود که چرا نتوانند مطالبشان را روی کاغذ ببینند و لمس کنند و وقتی در خیابان راه میروند مردم بشناسندشان.
کاملا بهشان حق میدهم اگر این حس را داشته باشند و میخواهم بهشان پیشنهاد بدهم که بیایند همه با هم در پایان تابستان به ایران برگردیم. اگر هم نگران هستند قول میدهم به محض اینکه خودم از بازداشت درآمدم بروم و سفارششان را به رییسم، حاج آقا محسنی اژهای، و مرشدم، حاج آقا حسین شریعتمداری، بکنم. (کمانگیر، بپر این شوخی را تجرمه کن و بفرست برای لیسا گلدمن و رفقای تازهات در فریدام هاوس که درخشان اعتراف کرد که جاسوس است)
آقای بهنود، بس است دیگر زندگی در ایران از این پنجرهی تنگ مانیتور. بیاید برگردیم به آن سرزمین زنده و آن مردمان گرمش.