با اینکه خیلی دلم برای غذای ایرانی خانگی تنگ شده، ولی میدانم که بعد از چند ماه که برگشتم ایران و هر روز رفتم هانی (یا جاهای مشابهی که من ازشان خبر ندارم) و غذاهای جورواجور ایرانی خوردم و چاق و چله شدم، دلم برای یک سری غذاهای دیگر دنیا تنگ خواهد شد.
البته قبلش بگویم که در ایران برای اولین بار در زندگیام میخواهم بطور منظم بروم باشگاه آمادگی جسمانی یا همان جیم خودمان که سر وزن بمانم و کمی عضلاتم را که در اثر یک سال زندگی در این لندن خرابشدهی گران تحلیل رفتهاند، حالی بدهم. اینجاها اینقدر این چیزها گران است که آدم اگر کار تمام وقت نداشته باشد از پسش برنمیآید -- البته اگر هم داشته باشد آن وقت انرژی و وقت آن را پیدا نمیکند.
برگردیم سر غذا. (البته هشدار میدهم که اگر بالای ۱۸ سالتان است و گرسنهاید بقیهی این مطلب را نخوانید) نگرانی من آن است که تنوانم در تهران سالاد تبولهی لبنانی، سوپ سرد یا گازپاچوی اسپانیایی، سوپ شیرهی نارگیل تایلندی، سوپ رامن و رشتهی برنجی ژاپنی، نیوکی ایتالیایی، خوراک کوسکوس مراکشی، پاستل دناتای پرتغالی، کرم برولهی فرانسوی و خیلی چیزهای دیگر را که الان به ذهنم نمیرسد (شاید چون گرسنه نیستم) پیدا کنم. حالا رستوران سرش را بخورد، من نگرانم که مواد اولیهی بعضی از این غذاها را هم نتوان پیدا کرد. مثلا طبیعتا من هیچ جا نمیتوانم پروشوتوی پارمای ایتالیایی پیدا کنم و تا هنوز هوا گرم است دور نکههای آبدار طالبی بپیچم و خودم را در بهشت احساس کنم؟ یا مثلا حبههای کاپری خشک یا تر، یا پنیر موتزارلای تازهی گرد وقلمبه، یا رشتهی سفید و درشت اودن ژاپنی از کجایم بیاورم؟
راستش را بخواهید یکی از برنامههایم در تهران این خواهد بود که درست و حسابی شروع به آشپزی کنم. اولا که چون خیلی از غذاهایی را که دوست دارم احتمالا جایی نمیشود پیدا کرد، دوم اینکه تازگیها در خودم یک جور نیاز به کارهای غیرذهنی و با دست و بالم (بله، من دو تا بال مخفی هم دارم) میبینم. دلم میخواهد یک چیزی را از اول تا آخر درست کنم بدون اینکه دست به ماوس و کیبرد بزنم. احتمالا شما هم همین حس را دارید گر صبح تا شب کارتان پشت میزو کامپیوتر است. سوم اینکه سی و سه سالم شده و دیگر زشت است که فقط چندتا غذای ساده بلد باشم درست کنم. چهارم اینکه خانمهای باهوش و زیبا از مردانی که آشپزی بلدند، حتی اگر مثل من متوسط باشند، خوششان میآید و درست است که من الان دوست دختر دارم، ولی معلوم نیست وقتی به ایران برگردم چه خواهد شد.
حالا اینها هیچی، اگر صبح هوس یک اسپرسو ماکیاتوی داغ (یا کافه نوازت بقول فرانسویها یا کافه کورتادو بقول اسپانیاییها) و مرغوب به همراه یک پن او رزن یا پن او شکلات بکنم و بخواهم یک جا در پیادهرو، زیر آن درختهای چنار خوشگل تهران، بنشینم و جودیت باتلرم را بخوانم و سیگاری دود کنم، باید چکار کنم؟
میبنید که مشکل یکی دو تا نیست و من میدانم که آدم اگر سالها به این چیزها عادت کرده باشد، سخت است یکدفعه از آنها دل بکند. برای همین میدانم که زندگی در تهران پس از هشت سال بخاطر همین دلایل پیشپاافتاده برایم زیاد آسان نخواهد بود. ولی خب، آن انرژی و محیط بکر و تشنه و مهربانی که در آن شهر پیدا میشود، با این حس خوبی که آدم از زندگی در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر و فک و فامیل و دوست و آشنا پیدا میکند، احتمالا به تحمل این سختیها میارزد.
من برخلاف تصور خیلی از شما برای خودم یک تصویر آرمانی و بهشتی از ایران نساختهام و میدانم که هزار جور مشکل کوچک و بزرگ که اینجا ندارم، آنجا خواهم داشت. ولی میخواهم برگردم و یکی، دو سالی در میان مردم خودم زندگی کنم و چیزهای جدید یاد بگیرم و تجربه کنم. میخواهم در غم و شادی آنها پس از هشت سال شریک باشم و اگر هم سودی میتوانم به کسی برسانم، به مردم مظلوم و خوشقلب خودم برسانم تا این خارجیهای شکمسیر اروپایی و آمریکایی.
ولی ممکن هم هست که نتوانم طاقت بیاورم و خیلی زودتر از آن چیزی که فکر میکردم، به دلایل سادهی بالا یا دلایل دیگری که باید دربارهشان بنویسم، ایران را دوباره ترک کنم. این را هم میدانم. با وجود تمام اراداه و انگیزهام برای ماندن، ممکن است به این نتیجه برسم که از بیرون بیشتر و بهتر میتوانم به مردمم کمک کنم تا از داخل. ولی بههرحال میخواهم امتحان کنم و در ضمن مهمترین نکته آن است که دلم میخواهد بتوانم بیایم و بروم و رابطهام را نگه دارم.