دنبال یک اتاق تازه هستم در لندن، چون تصمیم گرفتهام سپتامبر را در لندن بمانم تا با تمرکز بیشتری پایاننامهام را بنویسم. ولی لامصب این شهر دراندشت لعنتی اینقدر گران است که واقعا یک جور استرس عجیب همیشه آدم را به دلشوره میاندازد. فکرش را بکنید، آدم برای یک اتاق که زیاد از دانشگاه دور نباشد باید ماهیی نزدیک به پانصد پوند بدهد. تازه، این جدای از خرج رفت و آمد است که خودش حداقل میشود ۶۰، ۷۰ پوند در ماه با اتوبوس و با مترو هم حداقل ۱۰۰، ۱۱۰ پوند. آن تقریبا سی درصد تخفیف دانشجویی را هم که در نظر بگیری زیاد فرقی در ماجرا نمیکند، چون تنها در صورتیکه پاس هفتگی یا ماهیانه بگیری این تخفیف را میدهند و برای خریدن تک بلیط هیچ تخفیفی در کار نیست.
من در این ماه آخری شدیدا به پیسی خوردهام و دیگر فقط به اندازهی یک ماه برایم اجاره خانه باقی مانده که تازه باید خرجهای دیگرم را هم بدهم. آن هم در حالی که در تمام این چند ماه روزی بیشتر از یک وعده عذای گرم نخوردهام و تازه هر لقمهی آن هم با آن استرسی که به ادم میدهد یک هفته پیرم کرده است. گه بزنند به این شهری که فقط برای این قماربازان جوان و نادان بانککار ساخته شده و بقیه باید برای اینکه نان شبشان لنگ نماند آنقدر سگدو بزنند که هیچ چیزی از زندگیشان نمیفهمند. من یکی که اگر بخاطر درس خواندن نبود هرگز در این خرابشده نمیماندم. (گزارش تکاندهندهی مجلهی نیو استیتسمن را وضع اقتصادی مردم بریتانیا ببینید.)
آدم جوانی و عمر بیقیمتش را بریزد به پای این یک سری حرامزادهی میلیونر و میلیاردر که چه بشود؟ تف به این سیستم لجن سرمایهداری که شیرهی جان آدمها را میکشد و دل مردم را خوش میکند به اینکه چندر غاز درمیآورند که همهاش را هم خرج فلان کوفت الکترونیک و فلان زهرماری که به اسم غذا یا فیلم یا نوشیدنی یا موزیک یا پارتی کنند. آدم اگر حواسش نباشد مثل آب خوردن سی سال زندگیاش را میدهد به این جاکشها و در ازایش سی سال فقط در جا میزند. نه وقت دارد چیز جدیدی یاد بگیرد، نه از جوانی اش لدت ببرد، نه سودی به بقیه برساند، و نه هیچ. هر ماه باید به فکر اجارهی خانه و فیش آب و برق و تلفن و اینترنتش باشد و بس. اگر هم بچه داشته باشد که دیگر کارش زار زار است. هزار جور خرج تازه و بدبختی و استرس وحشتناک.
در این سیستم لعنتی فقط میتوانی لب مرز گرسنگی و بیخانمانی حرکت کنی. مگر اینکه شانس آورده باشی و ارث و میراث گندهای از خانوادهی اشرافزادهات برده باشی. وگرنه حتی وقت نمیکنی عرقت را پاک کنی. من به این می گویم بردگی متروپولیتن یا نوبردگی که تفاوتش با بردگی از نوع قدیمی تنها این است که تصور میکنی که آزادی. بیایید شش ماه در این جهنم خرابشده زندگی کنید تا ببینید چه میگویم.
خلاصه اینکه تصمیم گرفتهام تنها برای ۱۰۰، ۱۵۰ پوند صرفهجویی بروم به یک اتاق در آن سر شهر و روزی دو ساعت از عمرم را تنها برای رسیدن به دانشگاه و بازگشت به خانه هدر بدهم. این زندگی صدها میلیون نفر از آدمهایی است که در شهرهای بزرگ اروپا و آمریکای شمالی زندگی میکنند.