صبحات بهخیر خانم فعال حقوق بشری عزیز،
امیدوارم دیشب در آغوش مرد زندگیات خوب خوابیده باشی. میدانم که خیلی وقت نیست که با چشمهای پف کرده از خواب بلند شدهای و قبل از هر چیزی به اتاق کوچک دختر یا پسر فسقلی شیطانت سر زدهای و صورت آن فرشتهی کوچک را که در خواب هم لبخند میزند چنان بوسیدهای که انگار هیچ چیزی در دنیا مهمتر و گرانتر از او نداری. میدانم که بعد از آن به حمام رفتهای و تن نرم و لطیفت را زیر آب ولرم صاوبنی کشیدهای، موهای بلند خرماییات را شستهای و الان داری از سایش پوست لوسیون خوردهی ابریشمیات با آن جنس نرم لباس سفید و حولهایات لذت میبری.
میدانم که برای خودت چای یا قهوهی داغ درست کردهای و پشت کامپیوترت نشستهای و داری ایمیلهایت را میخوانی. چقدر دوست داشتنی شدهای الان که داری ایمیل دوستات را در نیویورک میخوانی که از تو و دیگر اعضای فهرست ایمیلی همکاران حقوق بشریات خواسته است تا در وبلاگت برای یک قاتل یا تروریست یا متجاوز بیگناه دیگری که قرار است هفتهی دیگر اعدام شود، مطلبی بنویسی. من بمیرم برای آن قطرهی اشکی که با خواندن آخرین کلمهی نامهی دوست نیویورکنشینات به گونهات غلطیده. من فدای آن دل نازک و طبع بشردوستانهی تو.
ولی زود باش. الان است که آن فرشتهی کوچولو بیدار شود و نگذارد به بقیهی کارت برسی. هرچند که میدانم هیچ شغلی برای تو الان از این بهتر نمیشود که روزها پیش آن فسقلی باشی و بدون دردسر سروکلهزدن با مردان بیشعور توی ادارهها و دفترها و تاکسیها و مغازهها در همان خانه بنشینی و برای نجات قاتلهای خوشتیپ و ترورویستهای لبخند بر لب و متجاوزان معصوم فعالیت کنی و هر ماه هم به اندازهی دویست و پنجاه برابر آن خانمی که تا چند ساعت دیگر میآید تا خانهات را تمیز کند و ظرفهای میهمانی دیشبت را بشوید و پراهنهای شوهرت را اطو کند حقوق بگیری. البته میدانم تقصیر تو نیست. تقصیر این ریال بیارزش است که وقتی آن را از یورو تبدیل میکنی پف میکند و این همه زیاد میشود.
فقط خواستم بگویم که پریروز یک هواپیمای قشنگ و شیک آمریکایی که برای آزاد کردن مردم افغانستان از آن مردهای ریشو و بدبو و کثیف طالبان دارد فداکاری میکند، شصتتا بچهی افغانی چشم بادامی شیرین را دور از جون آن فرشتهی آرمیدهی کوچک تو به بهشت فرستاده. بعضی ها را بی سر، بعضیها را بی دست، بعضی ها را با موهای سوخته و صورت جزغاله شده.
البته اصلا انتظار ندارم کاری بکنی یا چیزی بنویسی یا امضایی جمع کنی. وقت تو ارزشش بیشتر از اینهاست و زندگی هم بالاخره همین است دیگر. روزی هزارها هزار آدم به دلایل مختلف به بهشت میروند و تو که نمیتوانی برای همهشان کاری بکنی. تو فقط یک نفری و طبیعتا باید خرج زندگیات را هم دربیاوری و میدانم و میدانی که فعلا نان توی دفاع از آدمکشهای جذاب و چشم عسلی است.
امیدوارم که دراین صبح قشنگ دل نازکات را با این خبر تلخ نیازرده باشم. ببخشید که چشمانت را برای خواندن این نامه در این صفحهی سیاهپوشیده آزردم. من عزادارم، ولی تو باید به زندگیات برسی. فقط وقتی برای سر زدن به اتاقش میروی جای من هم بوسهای بر گونهی گل انداختهی آن زیبای خفتهات بزن.
دوستدار تو،