آمدهام در اتاق تازهام که در نزدیکیهای ایستگاه فینچلی سنترال در شمال لندن است و اتفاقا خیلی شبیه محلهی ایرانیهای تورنتو هم هست. پر از مغازه و رستوران و مردم ایرانی. تجربه ی جالب ولی در عین حال غمانگیزی است. از بس که آدم میبیند ایرانیهایی که سالهاست در خارج زندگی میکنند خیلی عقبافتادهاند نسبت به ایرانیهای داخل. شبیه به ترکهای ساکن آلمان.
خانهی گرم و مهربانی است. بخصوص که دوستم که این اتاق را به من اجازه داده، چون خودش یک ماه مسافرت است، همهی بند و بساطش اینجا است. سیستم صوتیاش که من در اتاق خودم نداشتم و خیلی جایش خالی بود. به اضافهی یک تخت دونفرهی بزرگ که در مقایسه با آن تخت یک نفرهی نیمهشکستهی من خیلی حال میدهد. یک گیتار هم در اتاقش هست که نعمت بزرگی است تا این آکوردهایی را که یاد گرفتهام تمرین کنم تا یادم نرود. و البته برای نوک انگشتان دست چپم هم که دارند آرام آرام زمخت و مناسب میشوند برای گرفتن آکوردهای چپاندرقیچی خوب است. لامصب این اروپاییها با آن انگشتان ظریف و بلندشان تمام سازهایشان را انگار فقط برای خودشان ساختهاند. دهان آدم سرویس میشود میخواهد چهارتا آکورد بزند، بخدا!
دیگر اینکه اینجا یک اتاق نشیمن هم هست که در خانهی قبلی نبود، به اضافهی میز ناهارخوری و حتی یک حیاط کوچک و بامزه و یک دست میز و صندلی پلاستیکی. حیف که هوای لعنتی دارد سرد میشود. تازه، یک پیانوی نسبتا خارج از کوک و یک تلویزیون و گیرندهی دیجیتال هم دارند که من را روزها که همهی این هم خانهایها میروند سر کار کلی سرگرم و البته معطل میکند.
راستی، دو سه نفر بعد از آن مطلب غمانگیز چند روز پیش من دربارهی سختی زندگی در این شهر شدیدا گران اظهار لطف کردند و برایم ایمیل زدند و گفتند که حاضرند کمی قرض بدهند. راستش جا خوردم. فکر نمیکردم مطلبم اینقدر سوزناک بوده. اصولا گاهی وقتی شاکی است یک کمی دراماتیک هم میشود. وضع آنقدر هم بد نیست. بخصوص که یکی دو کار نوشتنی هم دارد پیش میآید که چندرغازی از آن درمیآید و آدم میتواند با استرتس کمتری در این شهر راه برود. االبته گاهی هم بقول عرفا پرده از روی کثیف واقعیت دنیا از جلوی چشم آدم کنار میرود و آدم یک دفعه حس «نه تو مانی و نه من» بهاش دست میدهد که کاملا هم واقعی است. ولی معمولا آدم سرش با کونش بازی میکند و حواسش نیست. خلاصه اینکه از مجبت این دوستان متشکرم. خدا را شکر سایهی پدر مهربان هنوز بر سرمان است و اگر به پیسی بخوریم، از او سخاوتمندتر روی این کرهی زمین نیست. آن هم نه فقط برای زن و بچهاش. بروید در بازار پرس و جو کنید.
نسخهی بزرگتر نقشه را ببینید
حرف بازار و محل زندگی شد، پریشب داشتم از روی نقشههای ماهوارهای گوگل شهر ری را نگاه میکردم. چون پیش خودمان بماند، یکی از نقشههایم بعد از بازگشت به ایران آن است که در آن حباب بچه پولدارهای شمال شهری که با آنها بزرگ شدهام نمانم. من که تمام زندگیام بین حداکثر میرداماد و تجریش تقریبا خلاصه میشد. یکی از بهترین جاهایی که در تهران میشود زندگی کرد همین شهر ری است.
اولا که این شهر پنجهزار سال عمر دارد و تقریبا تمام شهرهای دیگر ایران را میگذارد توی جیبش. دوم اینکه دار و درخت دارد و نسبتا سبز و خرم است و برای منی که زندگیام بسته به درخت است این خیلی مهم است. (شهرهای کمدرخت دل من را میپوساند و یک دلیل تنفر من از تورنتو و کلا شهرهای آمریکالی شمالی همین بیدرخت بودن مراکزشان است.) سوم اینکه احتمالا از خیلی جاهای دیگر تهران ارزان است. چهارم اینکه از صدقه سر متروی عزیز (که البته من فقط یک بار سه سال پیش سوارش شدم و احساس افتخار کردم) رفت و آمد به شمال و مرکز شهر خیلی آسان و سریع است. (نقشه دقیق PDF) پنجم اینکه اجاره در آن از خیلی محلههای دیگر شهر ارزانتر است. و ششم اینکه از نظر سمبولیک هم خیلی شهر جالبی است، چون تاریخچهاش به نقطهی تلاقی فرهنگ ایرانی و اسلام میرسد که همانا ماجرای شهربانو، زن ایرانی امام حسین و دختر آخرین پادشاه ساسانی است. بخصوص که میگویند (و من دوست دارم این داستان را باور کنم) امام سجاد فرزند امام حسین از شهربانو است و در نتیجه تمام امام شیعه خون ایرانی در بدنشان داشتهاند که خب، اگر راست باشد خیلی جالب است.
خلاصه اینکه زندگی در شهر ری و شاه عبدالعظیم الان برایم مثل یک خواب شیرین میماند و میدانم که در عمل انجام دادنش خیلی سادهتر از تصورات خام از شمال لندن و نگاه کردن از عکسهای ماهوارهی گوگل است. ولی خب، آدم تا آرزویی نداشته باشد که فقط در جا میزند. اگر این کار را بکنم و راضی هم بمانم بهتان قول میدهم که خیلیهایتان وسوسه میشوید بیایید شهر ری زندگی کنید. شاید هم بعد چند سال بشود مثل محلههای هنرمندنشین و باحال لندن و پاریس و نیویورک و رم و مادرید که معمولا اولش خیلی محلههای غیرجذابی هستند، ولی یک دفعه مد میشود و خیلیهایشان بخاطر ارزانی به این محلهها کوچ میکنند.
البته از الان بگویم که دنبال پول و پله و بنزو ب.ام.و و پز دادن با آیفون و کوفت و زهرمار جلوی مردم یکی از اصیلترین و نجیبترین محلههای تهران هستید، در همان حبابهای بچهپولداری و سوسولی خودتان در زعفرانیه و نیاوران و شهرک غرب و اینها بمانید. بیخود نیایید و این محلههای با حال را به گند بکشید. همانجا حاضر باشید که به زودی دوباره وقت اسکیتسواری و تبلیغ کردنتان برای Hashemi و هر ننه قمر نوکیسه و بیوجدان دیگری خواهد رسید.